کاش به شهر خوب تو

    مرا همیشه راه بود

              راه به تو رسیدنم؛ همین پل نگاه بود

  مرا ببر به خواب خود

       که خسته ام از همه کس

               که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس…

دم به دم یه حرفی باز
میاد میشینه تو گلوم…
همه جمع میشه واسه
وقتی نشستی روبروم…

در قاموس زندگی گاهی به قضایایی بر می خوریم که نه توان ایستادن داریم و نه ادامه ی راه , به پشت سر هرچه نگاه می کنی که شاید عملکرد خطایی از خودت بیابی تا که شایسته ی این بلا باشی و دلت آرام گیرد ولی چیزی نمی یابی,
آنگاه در میان دوستان و آشنایان در جستجوی روحی هستی که در پشت نقابهای مکرر خویش با تو در این گودال پایان ناپذیر روح همراه باشد ولی هیچگاه او را نمی یابی, انگار تنها تبعیدیه این جهان تو هستی
این سالهای جوانی را با ته نشینهای روح این قیصر التیام می بخشم….

دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم

چامه و چکامه نیستند تابه رشته سخن درآورم

نعره نیستند تازجان برآورم

دردهای من نگفتنی است دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند

ولی من تمام استخوان بودن

لحظه های سرودنم درد می کند

دست سرنوشت،خون درد راباگلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خود را رها کنم

دفترمرا دست درد می زند ورق…

شعرتازه مرا درد گفته است، درد هم شنفته است

پس دراین میانه من ازچه حرف می زنم

درد حرف من نیست،نام دیگر من است

من چگونه خویش راصدازنم؟…

میان رنگ چشم تو
و زخم معده ی من
در علم پزشکی
هیچ رابطه ای نیست…

عشق را نمی دانم برای ساختن آمده یا برای ویران کردن. نمی دانم اول میسازد بعد ویران می کند یا اول ویران می کند بعد میسازد. اگر ساختنی در کار است محصول ثانوی از اولیه بهتر است یا تنها گونه ی دیگری از محصول اولیه است؟
اصلا» معیار ساختن یا ویران کردن در عشق چیست؟ آیا معیار در احساس عاشق و معشوق است ویا در وضعیت ظاهری و بیرونی؟
عشق را عقل تایید می کند یا دروغی محض است؟
من عشق را نمی شناسم , پس تو چگونه مرا با عشق همنشین کردی…

این روزها دلم بسیار برف می خواهد.. برف سنگین, برف یکدست,

برای شستن اینهمه سیاهی , برفی بسیار باید ,

…..

برای پدر شدن فقط یک سبیل کم دارم. چون صبح ها زباله های خانه را در سطل سر کوچه می اندازم و عصر با دست پر از اقلام سفارش شده به خانه برمیگردم ,
شاید من پدر یک خانواده بودم که سالها پدری کردم ولی یک صبح که از خواب بیدار شدم خودم را اینجا و اینگونه یافتم . شاید هم در حین انجام وظیفه ی پدری آنقدر خودم را جای دخترم قرار دادم که دیگر نتوانستم از دنیای او بیرون بیایم.
اصلا» شاید همه انسانهای روی زمین زمانی آدمهای دیگری بودند و آرزویی؛ دعایی, وردی وکلامی آنها را به شکل اکنون دراورده است..

ولی اینگونه بودن را از پدر بودن بیشتر دوست دارم چون هنوز آمادگی لازم برای پدر شدن را ندارم و هم اینکه ظرافت روح زنانه ام را با هیچ ثروتی معاوضه نمی کنم.

گاهی آنقدر تلخ
که نفس سنگین آید

……….

شب های زندگی ام را از روزهایش بیشتر دوست میدارم, آن زمان که از خستگی های روز به آرامش اتاقم پناه میبرم تا ماه از چشمهای نیمه بازم نگاهم کند تا دلم را خالی کند ,
شبهایم را از روز دوست تر میدارم , شب حرفهای نگفته ام را برایت مینویسد به بهانه ی روزی که تو بخوانی,
شبهای زندگی را بیشتر زندگی می کنم آن زمان که جهان در چشم من فقط نگاه توست,

آآآی عشق….

در تمام شبهای من چه میکنی؟…

امروز یکی از جوانان رعنای این مملکت شهید پرور اومده بانک تا چک نقد کنه. بانک تقریبا خلوت بود و تقریبا تمام حرکات مشتریان برای همکارا محسوس بود. این جوان هم تا از در بانک وارد شد طبق معمول بقیه مشتریان شهیدپرور یک راست اومد سمت باجه من !!!
یکم خودشو مشغول نشون داد تا اینکه چک رو با دستپاچگی و استرس گذاشت رو باجه. چک رو که برداشتم دیدم غیرعادیه؛ دقت کردم دیدم تو مبلغ چک دست برده یه دویست تومنی زیاد کرده. چک رو بهش پس دادم و گفتم چک باید پشت نویسی بشه وقابل پاس کردن نیست. اولش گفت نه خانم تو رو خدا چک رو پاس کن جنس دادیم مشتری رفته شهرستان بهش دسترسی ندارم, منم گفتم به من چه که دسترسی نداری می خواستی حواستو جمع کنی؛ البته تابلو بود که کار خودش بود…

خلاصه از اون اصرار و از ما انکار تا اینکه صداشو برد بالا و ….🙂 گفت خانم شما به من تهمت زدی من از دستتون شکایت می کنم !!! این رییس شعبه کجاست ؟؟ ایها الناس این خانم چی میگه… آقا یا خانمی که شما باشی بانک رو گذاشته بود رو سرش.

منم دیگه حوصله م سر رفت گفتم آقا جون مشکلی نیست که وایسا زنگ بزنم 110 بیاد. ببینم من به تو تهمت می زنم یا تو چک جعل می کنی؟ تا گفتم 110 رنگش پرید! گفت خانم من هزارتا کار دارم وقت ندارم که !! من شما رو بخشیدم , توام منو حلال کن خانم , خداحافظ🙂

همکارا که هیچی, مشتریا مرده بودن از خنده ! خلاصه اگه یکم حواسم پرت باشه روزی 200 – 300 تومن باید دستی پرداخت کنم بیام خونه . دارم فکر میکنم اگه این آقاهه با صاحب حساب دست به یکی کرده بودنو منم چک رو نقد می کردم و صاحب حساب می رفت واسم دادگاه پرونده تشکیل می دادو به من زنگ میزد می گفت 1 تومن بده از شکایتم انصراف بدم و ……. وای خدا…
اینم از زندگیه ما …. !!!!!!!!

خدایا کمکم کن اگر جایی چیزی را شکستم, آن چیز دل نباشد

صفحه‌ها

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 1 مشترک دیگر بپیوندید