در قاموس زندگی گاهی به قضایایی بر می خوریم که نه توان ایستادن داریم و نه ادامه ی راه , به پشت سر هرچه نگاه می کنی که شاید عملکرد خطایی از خودت بیابی تا که شایسته ی این بلا باشی و دلت آرام گیرد ولی چیزی نمی یابی,
آنگاه در میان دوستان و آشنایان در جستجوی روحی هستی که در پشت نقابهای مکرر خویش با تو در این گودال پایان ناپذیر روح همراه باشد ولی هیچگاه او را نمی یابی, انگار تنها تبعیدیه این جهان تو هستی
این سالهای جوانی را با ته نشینهای روح این قیصر التیام می بخشم….
دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم
چامه و چکامه نیستند تابه رشته سخن درآورم
نعره نیستند تازجان برآورم
دردهای من نگفتنی است دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند
ولی من تمام استخوان بودن
لحظه های سرودنم درد می کند
دست سرنوشت،خون درد راباگلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خود را رها کنم
دفترمرا دست درد می زند ورق…
شعرتازه مرا درد گفته است، درد هم شنفته است
پس دراین میانه من ازچه حرف می زنم
درد حرف من نیست،نام دیگر من است
من چگونه خویش راصدازنم؟…


6 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
فوریه 1, 2011 در 9:20 ق.ظ.
Pedram3000
خیلی زیبا بود شعره !
نوشته هم خوبه شما هم توی پوچی قرار دارید ؟؟؟؟؟
فوریه 2, 2011 در 8:07 ب.ظ.
afternoonn
زمونه آدمو به پوچی میرسونه
اینجوری بهت بگم کلا» چیزه جالبی وجود نداره
فوریه 17, 2011 در 5:36 ب.ظ.
Pedram3000
کجایی چرا همه دیر به دیر آپ می کنند !
((((((
مارس 17, 2011 در 11:22 ب.ظ.
Pedram3000
سلام خوبی ؟
کجایی نیستی آدرس جدیدی ثبت نکردی بهون بدی دلم برای نوشته هات تنگ شده !
شاد باشی
مارس 22, 2011 در 9:09 ق.ظ.
Pedram3000
سال نو مبارک امیدوارم سال خیلی خوبی براتون باشه
آوریل 16, 2011 در 6:39 ب.ظ.
pedram3000
ای بابا بیاید بنویسید اینجا پر از تا عنکبوت شده دلم برای نوشته هاتون تنگ شده !